|
♥ღ پر سر و صفا ღ♥ | ||
|
[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 18:18 ] [ ........ ]
این روزها مساله امنیت و
پخش عکس و فیلم های خصوصی داغ است و جدای اینکه با پیشرفت های خوبی
قبل از هرکاری از تست انگشت استفاده کنید : موضوعات مرتبط: متفرقه برچسبها: اتق پرو, دوربین مخفی, آینه های دو طرفه, حریم خصوصی [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 10:13 ] [ ........ ]
در یکی از این شبها که سوار بر جيپ به طرف
پادگانی میرفت، در بين راه سربازی را که يواشکي جيم شده بود و بعد ازعرق خوري های
فراوان، مست و پاتیل، به پادگان بر میگشت را سوار کرد موضوعات مرتبط: طنز برچسبها: بزن قدش, مست و پاتیل, سردار سپه, رضا شاه, سرباز, عرق خوری [ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 11:56 ] [ ........ ]
حسنی نگو جوون بگو موضوعات مرتبط: شعر، طنز برچسبها: حسنی, علاف, خانوم بازی, ابرو کوتاه, دختر ریزه میزه, غلط کردم [ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 15:58 ] [ ........ ]
[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 12:57 ] [ ........ ]
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 19:24 ] [ ........ ]
[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 1:51 ] [ ........ ]
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 23:39 ] [ ........ ]
حکایت چهار دانشجو
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند. مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند: که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ... آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند. استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند. امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود: 1. نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره 2. کدام لاستیک پنچر شده بود؟ 18 نمره الف. لاستیک سمت راست جلو ب. لاستیک سمت چپ جلو ج. لاستیک سمت راست عقب د. لاستیك سمت چپ عقب بنظر شما دوستان، آیا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحیح بدهند ؟! موضوعات مرتبط: داستان [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 22:1 ] [ ........ ]
در
قطار مرد جوانی از همسفرسالمندش پرسید :ساعت چند است ؟ موضوعات مرتبط: طنز برچسبها: پازل بهم ریخته, ماجرای یک آبادانی, میدونی وقتی برقا میرن دکلا چیکار میکنن [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 13:23 ] [ ........ ]
1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند. 2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. 3- این سه میم را از همواره دنبال کن: * محبت و احترام به خود را * محبت به همگان را * مسؤولیت پذیری در برابر کارهایی که کردهای 4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است. 5- اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر. 6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده. 7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار. 8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران. 9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار. 10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است. 11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی. 12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است. 13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر. 14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است. 15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش. 16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای. 17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد. 18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای. 19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن. [ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 20:30 ] [ ........ ]
هیچوقت دفتر زندگی رو واسه خاطر دو صفحه اش بیرون نندازید بخندین تا میتونید اما چه خوبه که بموقع بخندیم..... به سرآستین پارهی کارگری که دیوارت را میچیند به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری… نخند! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود به دبیری که دست و عینکش گچی است به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی! به پشت و رو
بودن چادر پیرزنی در خیابان، به هول شدن همکلاسیات پای تخته، نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای
آدمها بخندی! که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند! و گاهی خجالت هم میکشند…، بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را در شادی و خوشبختی دیگران
سهیم بدانیم و بقولی:
موضوعات مرتبط: متفرقه [ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 11:52 ] [ ........ ]
افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه.
هیچ چیز زندگیم سر جاش نیست هیچ چیزی جاش محکم نیست پازل زندگیم بهم ریخته خدایا تو یه حرکتی کن تو چند تا خونه رو بچین بذار درست شه می دونم تا حالا خیلییییییییییییی کمکم کردی بازم بی جوابم نذار! خدااااااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااااااا موضوعات مرتبط: متفرقه [ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 21:11 ] [ ........ ]
يه آبوداني واسه
رفيقش تعريف ميکرد که ... موضوعات مرتبط: طنز، داستان [ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 11:54 ] [ ........ ]
مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست! مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد. شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن!
موضوعات مرتبط: داستان [ سه شنبه 25 بهمن1390 ] [ 16:31 ] [ ........ ]
[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 0:6 ] [ ........ ]
ده نوع رابطه که سرانجامی نخواهد داشت: [ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 20:29 ] [ ........ ]
راز خوشبختی در زندگی مشترک ! ...
موضوعات مرتبط: متفرقه [ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 22:26 ] [ ........ ]
اعصاب چیست ؟ چیزیست که هیچکس ندارد وهمه توقع دارند تو حتما داشته
باشي موضوعات مرتبط: اس ام اس [ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 21:14 ] [ ........ ]
بايد زني داشته باشيد که
وقتي مرد غريبه اي مي بيند همه ضعف هايتان را جلو چشمانتان نياورد موضوعات مرتبط: متفرقه [ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 21:7 ] [ ........ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||